اوج شلوغی کارهام، همه چیز را رها کرده ام نشسته ام پای فیسبوک، پسرهایی را که در عمرم مدتی دوستشان داشته ام ردیف کرده ام و نگاهشان می کنم. با یک کلیک از این تب می پرم روی اون یکی. یکی اخم هایش را کرده توی هم و من را نگاه می کند. انگار که بگوید "بس کن خودت را لوس می کنی". یکی دارد توی دوربین می خندد و من می دانم چقدر غمگین است. یکی عینک آفتابی زده و مثل یخ ایستاده رو به رو، من می دانم درونش طوفان است. دیگری نامزدش را گرفته توی بغلش و پایین عکس هم کامنت گذاشته "عشقم تو چقدر زیبایی" دختر زشت و بی ریخت است، چشم های افتاده دارد و چاق است، من با خودم می گویم وقتی اینطور زل زده توی دوربین یعنی به من می گوید"خفه شو" ...
آخ ... چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. چقدر حرف نا گفته دارم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:39 توسط منم من
|
دیشب به ذهنم رسید یه وبلاگ دیگه بزنم که هیچکی نشناستم...