اوج شلوغی کارهام، همه چیز را رها کرده ام نشسته ام پای فیسبوک، پسرهایی را که در عمرم مدتی دوستشان داشته ام ردیف کرده ام و نگاهشان می کنم. با یک کلیک از این تب می پرم روی اون یکی. یکی اخم هایش را کرده توی هم و من را نگاه می کند. انگار که بگوید "بس کن خودت را لوس می کنی". یکی دارد توی دوربین می خندد و من می دانم چقدر غمگین است. یکی عینک آفتابی زده و مثل یخ ایستاده رو به رو، من می دانم درونش طوفان است. دیگری نامزدش را گرفته توی بغلش و پایین عکس هم کامنت گذاشته  "عشقم تو چقدر زیبایی" دختر زشت و بی ریخت است، چشم های افتاده دارد و چاق است، من با خودم می گویم وقتی اینطور زل زده توی دوربین یعنی به من می گوید"خفه شو" ...

آخ ... چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. چقدر حرف نا گفته دارم...

روزهای خوبی دارم

از هزار بار پیدا کردن یک نفر گرفته تا پیدا کردن مشتری و هدیه و بارون و مانتوی خنک و آشپزی خوب و کارگاه پدر دوستم و کیف خوشگل

visio  رو که دانلود کردم، نوشته بود تا 30 روز می تونی استفاده کنی. منم با خودم گفتم تا 30 روز کارم تموم می شه دیگه کرک نکنم. 3 روز هم نشد که غیرفعال شد به قرآن مجید

امروز تو یکی از بوستان های مخصوص بانوان که توش روسری سر کردن واجبه! داشتم قدم می زدم و شالم رفته بود عقب. شاگردهای یه مدرسه ای هم اونجا بودن. یه دختری که بهش میومد کلاس چهارم یا پنجم باشه بهم تیکه انداخت: "خانم یه بارگی روسریتو در بیار دیگه"

منم لجم گرفت و روسریمو درآوردم و نگاش کردم. دختره دوباره گفت: "لعنت به شیطون. لعنت به بد حجاب"

گفتم:"لعنت به آدم فضول"

بعدا با خودم فکر کردم شاید چند سال دیگه از این حرکتی که امروز انجام داد شرمنده شه. نظام آموزشی دبستان و جمهوری اسلامیه که بچه ها رو تا این حد وقیح بار میاره.

چند ساعتی با دوستات بری بیرون و بگی و بخندی. وقتی بیای خونه احساس کنی خوش نگذشت!
صبحش پیش استاد راهنمات باشی. با همه بر اخلاق باشه ولی از تو استقبال کنه و اوکی بده. بعد فکر کنی که عوضش صبح کلی خوش گذشت