اینیم

اصلا ما آدم های یک شبه ره صد ساله رفتنیم. چرا این امیدو ازمون می گیرن؟ اصلا درستش همینه.

 

 

مثلا واسه کنکور یکی میاد تو این کنکور آزمایشیا شرکت می کنه. هر هفته می ره کنکور می ده خودشو می کشه بالا. حالا اون یکی که سطح کنکور آزمایشی از خودش پایین تره چی؟ کسی نیست بهش بگه که. ناخودآگاه چی می شه؟ هی سرعت پیشرفت خودشو کم می کنه تا بشه هم سطح کنکوره و حالا پله پله بیاد بالا.

ما باید یه شبه ره صد ساله بریم. غلط کرد هر کی گفت نمی شه.

بیا دیگه اه

پس فردا ۸ صبح امتحان پر حجم دارم. نشستم دارم تو سایت پیش بینی آب و هوا سرچ می کنم، ببینم برف میاد راهها بسته شه یا نه.

والا

یکی از خصوصیاتم اینه که قبل و اوایل بیماری اشتهام زیاد می شه. این حالت از بچگی باهامه. طوری که مامان از روی خوردنم تشخیص مریضی می ده. بعد به چند ساعت نکشیده یهو تب می کنم و می افتم.

آی آی آی

دیشب یه وری خوابیده بودم روی تختم. دستم رو گذاشته بودم زیر سرم و داشتم شعله های بخاری اتاقم رو نگاه می کردم که تک و توک نارنجی می شد و باز آبی. مدت ها همینطور نگاه می کردم و توی سرم یک چیزهایی می گذشت. یه عالمه تصویر رد می شد از روی شعله ها. چشم هام دیگر گرم شده بود و داشت خوابم می برد که بخاری گفت "پت" و خاموش شد. صدای "فس" پخش شدن گاز می آمد. فکر کردم می شود الان بخوابم. فردا یا بیدار می شوم یا نه. چشم هام را بستم. یک لحظه خوابمم برد. ولی باز بیدار شدم صدای "فس" ادامه داشت. بلند شدم و بخاری را روشن کردم. آدم جون دوسته؟ زندگی خوبه؟ امید به آینده ی بهتر داره؟ یا از مرگ می ترسه؟ یا همش؟

اقتباس

امروز یه فیلمی دیدم توش می گفت آدم آزاده و تنها چیزی که می تونه محدودش کنه آزادیه دیگرانه

تاسف

بارز ترین تفاوت ما در دوران جوانی باسنین بالاتر چروک پوست است. چه تاسف بار.

دیوانه

خواب کودکی ام را دیدم. خواب دیدم با موهای مشکی که دور و برم ریخته بود و شلوار صورتی مخملی و باسن برامده. با قیافه ای جدی می دویدم، از این سو به آن سو و بازی می کردم. گاهی از دری آویزان می شدم. دنبال برادرم می کردم. کودکی ام را در خواب صدا می کردم. برمی گشت با ابروهای کم پشت و به هم ریخته اش مرا نگاه می کرد و انگار که غریبه دیده باشد، باز رو برمی گرداند و می دوید. چند بار صدایش کردم. دیگر مطمئن بود که غریبه ام و نگاه هم نمی کرد. بعد دست هام را زدم به زانو و خم شدم و گفتم می شناسیم؟ منو می شناسی؟ گفتم من بزرگی تو ام. باز ایستاد و خیره شد. صورت جدی اش رفت توی فکر. دستش را گرفتم و نشاندمش روی پام. از بغلم فرار کرد و رفت. همان کاری که در بچگی می کردم.

علی

یه پوستر دیدم. یه مرده بود که داشت با دستاش پیرهنش رو پاره می کرد. نه نه مربوط به فیلم پ|ور|نو نبود. پایینش نوشته بود:"یا علی نام تو در سینه ی ما حک شده"

.

غنچه ی پرده دریده شعر می شود

ماه نیمه قرار

من تقصیر کیستم؟

ولیعصر

مترو بودم. خانمه گفت "ایستگاه ولیعصر" یه عده صلوات فرستادن.

دیدمش. دوسش نداشتم. ندارم.

فرهنگ غنی

امروز تو اتوبوس دعوا شد. خانم رشتیه به راننده می گفت حمال، گه، برو گمشو بیرون. دیگه کار به پاسگاه و این چیزا کشید. بعد دوباره یکی دیگه به اون یکی گفت تو غلط کردی...

ما چرا مثل نقل و نبات فحش می دیم؟

دیروز رفتم موهامو رنگ کردم. همه می گن بهت میاد و چه خوشگل شدی و فلان. ولی من موهای مشکی خودمو بیشتر دوس دارم.

این ربطی به پیر شدن و انعطاف پذیریم فکر نکنم داشته باشه. من واقعا از موهای مشکیم بیشتر خوشم میومد.

برگشته. من سفت و سختم. من مثل قبل مهربون نیستم. می گه بیا حرف بزنیم.

کی می فهمم که امشب بر من چه گذشت؟

.

غروب امروز، اصل غروب بود.

هومن

  • از بهمن سه روز در هفته که می رم اون شرکته. از یک طرف دوست ندارم تدریس ام رو از دست بدم. از طرف دیگه می خوام حسابی وقت برای تز بذارم. با خودم گفتم از بین دانشگاها برای تدریس یکی رو انتخاب کنم. بعد می گم اگه رفتم کارآموزی این شرکته و بعد از سه ماه استخدامم نکردن. یا اصلا خودم خوشم نیومد از کار شرکت اونوقت موقعیت های تدریسم هم از بین رفته. واقعا گیجم. باید هرچی زورتر هم تکلیفم رو معلوم کنم. ( همین الان که داشتم این پست رو می نوشتم یه کار دیگه بهم پیشنهاد شد در حد هلو، به خاطر این کارآموزیه قبولش نکردم)
  • یه دختر و پسره هستن سر کلاس هام. همیشه پیش هم می شینن. دیروز دیدم یه عالمه صندلی خالی هست، اینا رفتن ته کلاس اون گوشه نشستن. بهشون گفتم اگه یه ردیف صندلی پشت دیوار هم بود اونجا می شستین نه؟ پسره گفت نه استاد ما موبایلمون رو زدیم به شارژ، پریزش اینجاست به خاطر همین اینجا نشستیم. گفتم بله. دیگه وابستگی ها هم که توی این کلاس بیداد می کنه ...
  • اون یکی پسر بده دیر رسیده سر کلاس بهم می گه استاد حضوریه منو زدین؟ خیلی جدی گفتم من تا حالا چند بار گفتم که حضور و غیاب برام مهم نیست. پسره گفت ولی برای من مهمه.

اتفاق های خوب برام افتاده

بالاخره کاراموزی آن شرکت طبق خواست خودم از 8 بهمن و سه روز در هفته پذیرفته شدم.

از 4 دانشگاه پیشنهاد برای تدریس دارم.

سر کلاس ایده ای دادم که استاد گفت ممکن است منجر به مقاله شود. البته من تنبل تر از این حرف هام و اول می خواهم با استاد راهنمام در این زمینه صحبت کنم.

مامانم کلاه خوشگل برام بافته و لاله تل های قشنگ برام درست کرده. یک جفت گوشواره ی قرمز و تی شرت و روسری خوشگل خریدم.

راستی سه شنبه شب هم لاله با دوست پسرش آمدند دنبالم و به نظرم پسر خوبی بود و گویا که قضیه در حد ازدواج جدی است.

-------

ولی این دو روز اعصابم داغونه. مثه الان. باید درست شه. باید همه چی خوب شه.

یلدا

حتی اگر ساعت ها توی ترافیک و اتوبوس باشی. حتی اگر نباشی کنار کسانت. حتی اگر خوابگاه باشی و دو تا هم اتاقی داشته باشی که جز از درس چیز دیگری نمی دانند. باز هم شب یلداست. قرمزی دانه های انار و قوطی گلپر پدربزرگ و نور زرد و مات لوستر قدیمی و بزرگ اتاق پذیرایی پدربزرگ روی تمام شب یلداهای زندگیم جشن پاشیده.