سواد که فقط توانایی خوندن و نوشتن نیست. بیسوادی بیداد می کنه.
چرا اجرا نمی شه برنامه ام؟
چرا دوستانی ندارم که باهاشون برم بیرون و بهم خوش بگذره؟
چرا لاغر نیستم؟
چرا امروز که از صبح تا الان تو خونه تنها بودم، هیچ کار خلافی نکردم؟ چرا هیچ کار یواشکی نداشتم؟
امروز مستند من و تو داشت درباره ی وجود انسان و جهان حرف می زد. بعد یه نظریه رو مطرح کرد و گفت دانشمندان علم فیزیک به این رسیدن. همین نظریه رو من پارسال از خودم در آوردم و با مامان مطرح کردم.
چرا پول یه خصیصه واسه انتخابه؟
چرا دلم می خواد یه خونه ی جدید داشته باشیم. منم یه اتاق جدید داشته باشم. با پنجره ای که باز بشه به همون کوچه ای که دیشب خوابشو دیدم. چه کوچه ای بود ... بعد دلم می خواد اتاقم یه عالمه قفسه داشته باشه و همه ی کتابامو همه ی تخم مرغ شانسیا همه ی کادوهام و همه ی سکه های قدیمی ام همه ی کوزه شکسته ها و گلدون و همه چیمو بچینم تو قفسه ها و هیچ گرد و غباری تو هوا نباشه که بخواد بشینه روشون. با یه تخت جدید و یدونه ازون تشکا که تو اینترنت دیدم. با کمد های بزرگی که هر کدوم از پیرهن ها و تی شرت ها و شلوارها رو جدا گونه وصل کنم به چوب لباسی و اویزون کنم.
سیقار
مامان
*****
* چند وقت پیشا با دوستم رفتیم بازار. تخم گوجه فرنگی خریدم. می خوام تو گدون بکارمش و توی خونه. نمی دونم در میاد یا نه.
* همون دوستم امروز با دوست پسرش رفتن بیرون ناهار. پسره خوشگله، خونواده شیک و با کلاسی داره. مهندس عمرانه. ولی با دوستش دنباله دخترای مردم می کنن. من اصلا نمی تونم با همچین آدمی بمونم. دوستم هم خیلی حرص می خوره ولی آخرش باز دوسش داره.
* یه نصیحت هم دارم واسه بروبچ، همیشه یه دوستی داشته باشید که خانوادتون جز اسمش هیچی دیگه ازش ندونن. خیلی به درد می خوره.
آبکی اون ور آبی
آزادی
خب آدم مگه خره بشینه واسه دکترای آزاد بخونه
خوابم
از این خوابا قبلا هم دیده بودم. ولی کوتاه بود و یا این همه اختیار از خودم نداشتم.
دیشب به ذهنم رسید یه وبلاگ دیگه بزنم که هیچکی نشناستم...