مادربزرگ روزهای آخر عمرش پدر را صدا کرد و آرام در گوشش گفت که دلش می خواهد من، زن پسرعمه ام شوم و من خندیدم. پدر یک شب مرا سوار ماشین کرد و به شیوه ی امروزی مرا در خیابان های خلوت شهر گرداند و حین رانندگی به من گفت:"اگر پسرعمه را دوست داری بیا زن پسرعمه شو."من اول خندیدم ولی بعد که دیدم یک خیابان را بار چندم است که داریم بالا پایین می کنیم،گفتم نه.
دارم از خیابان رد می شوم که پدربزرگ زنگ می زند. می گوید بیا زن پسرعمه شو. می خندم می گویم نه. صدای بوق و ماشین می آید. می گوید باز بیرونی؟ اه. قطع می کند.
سرم روی بالشت است. پاهایم روی دیوار، دارم کتاب می خوانم. پدربزرگ زنگ می زند می گوید "بیا زن پسر عمه شو. من سنم بالاست ولی جوان ها رو درک می کنم. هر چی توی دلت هست به من بگو. از پسرعمه کی بهتر؟" می گویم آقاجون پسرعمه ی آدم مثل برادر است. می گوید "پس تو کی رو دوست داری؟ به من بگو. به کسی نمی گم. درک می کنم." آنتن نمی دهد. من ایستاده ام روی میزتحریر دارم داد می زنم می گویم آقاجون نه. می گویم نه. آنتن نمی دهد. نه. نه ...
دانشگاهم. آقاجون زنگ می زند می گوید اگر زن پسرعمه شوی هر چه زمین بخواهی به نامتان می کنم. زمین های دهات. می گویم نه. می گوید زمین های آن ور شهر هم. می گویم نه.آقاجون نه. هنوز دانشگاهی؟ برگرد. اه...
گفتم که اگر دیدید نیستم بدانید پدربزرگ مرا در دخمه ای زندانی کرده. خودش روی صندلی چرخانی نشسته. سیگار برگی زیر لب گذاشته. دست های من را بسته و می گوید بهت می گم زن پسرعمه شو. من می گویم نه.