لطفا نریم مدرسه

 

دیروز دیدم روی شیشه ی خاک گرفته ی ماشین برادرم چیزی نوشته. فکر کردم لابد همان کلیشه ی "لطفا مرا بشویید" است. خوب که نگاه کردم دیدم نوشته:

"آخه چرا ما باید بریم مدرسه"

لابد بچه ی بیچاره منتظر سرویس بوده. صبح زود هم بوده. خوابش هم میومده. من قربون اون چشمای پف کرده اش برم. اون انگشت کوچولوش که باید مداد رو سفت بگیره. بیاد بغلم. بوسش کنم. بش بگم تموم می شه این دوران مسخره ی کشتن همه ی استعداد و توانایی ها و خلاقیتت.

عمو

کار بد کرده ام. عمو عمل چشم کرد و برای من اینکه زنگ بزنم و حالش رو بپرسم کار مسخره و به دردنخوری آمد و هی به خودم گفتم که چی حالا مثلا و زنگ نزدم و امشب عموی نازنینم از من دلگیر بود و من تا کی تحمل کنم این بار غم رو؟

بارٍ سنگینٍ زن بودن

ناهار نخورده بودم. استاد کلاس را دیر تمام کرد. اتوبوس دیر آمد. دیر پر شد. کند حرکت کرد. اتوبوس دوم هم دیر حرکت کرد. پشتم یک مشت آدمیزادِ تخمه شکنِ کچلِ سربازِ شاد! جلوم یه پسر ته ریش دار سر به زیر آروم. 12 رسیدم. پسرهای پشت سری با خنده و همراه با صدای شکستن تخمه می خواندند"نرو...تو هم نمی تونی مثل من..." اتوبوس عوارضی پیاده کرد. از پسر سر به زیر آروم پرسیدم مگه داخل شهر نمی ره؟ گفت:"بسته است." من و پسر سر به زیر آروم و یه خانواده ی سه نفره متشکل از پدر و مادر و یک دختر نوجوان از اتوبوس پیاده شدیم. خانواده ی سه نفره نگاهم کردند و زیر چشمی همدیگر را نگاه کردند و سر تکان دادند. پسر سر به زیر آروم کم کم از بیراهه ای رفت و دور شد. از خانواده ی 3نفره جلو می زدم، فاصله می گرفتم، ولی مثل ترسوها، مثل کسانی که قدرت دفاع از خود ندارند، مثل آدم های ضعیف، مثل کسانی که هر لحظه خطری تهدیدشان می کند، جانب احتیاط را رعایت کردم و از خانواده ی سه نفره جدا نمی شدم. حرفی هم نمی زدم. تا خودشان پیش قدم شدند. دختر نوجوان گفت:"دانشجویی؟" مادر خانواده گفت:"عجب دلی داری ها" و نچ نچ کرد. پدر خانواده کلاهش را برداشت و جای چاقوهایی را که هفته ی پیش از یک عده مسافرنما! خورده بود را نشان داد. مدام نصیحت می کرد که تنهایی چرا دختر. ده ها صفحه ی حوادث را مرور کرد. کار به بالا زدن پاچه ی شلوار برق دارش رسیده بود که بالاخره به میدان رسیدیم. دختر نوجوان خانواده ی سه نفره به نشانه ی دوستی آمد دم گوشم گفت:"اون پسره دنبالته" و چشمک زد. نگاه کردم دیدم چشمی از لای درخت ها می درخشد. پسر سر به زیر آروم بود. ردمان را زده بود. حالا از پشت درخت ها و کانکس پلیس و ماشین ها هم دست بردار نبود. مقنعه را جلو کشیدم. اخم کردم. قدم هام را تا توانستم بلند و محکم برداشتم. ماشین دربست گرفتم. راننده هم باورم نکرد. قیمت را بیشتر گفت. دلم خواست اندازه ی مردها آدم بودم.

اندوه

 

اندوه آدمی آن لحظه ای آغاز می شود که خاطره ای مشترک شود.

پسر عمه

مادربزرگ روزهای آخر عمرش پدر را صدا کرد و آرام در گوشش گفت که دلش می خواهد من، زن پسرعمه ام شوم و من خندیدم. پدر یک شب مرا سوار ماشین کرد و به شیوه ی امروزی مرا در خیابان های خلوت شهر گرداند و حین رانندگی به من گفت:"اگر پسرعمه را دوست داری بیا زن پسرعمه شو."من اول خندیدم ولی بعد که دیدم یک خیابان را بار چندم است که داریم بالا پایین می کنیم،گفتم نه.

دارم از خیابان رد می شوم که پدربزرگ زنگ می زند. می گوید بیا زن پسرعمه شو. می خندم می گویم نه. صدای بوق و ماشین می آید. می گوید باز بیرونی؟ اه. قطع می کند.

سرم روی بالشت است. پاهایم روی دیوار، دارم کتاب می خوانم. پدربزرگ زنگ می زند می گوید "بیا زن پسر عمه شو. من سنم بالاست ولی جوان ها رو درک می کنم. هر چی توی دلت هست به من بگو. از پسرعمه کی بهتر؟" می گویم آقاجون پسرعمه ی آدم مثل برادر است. می گوید "پس تو کی رو دوست داری؟ به من بگو. به کسی نمی گم. درک می کنم." آنتن نمی دهد. من ایستاده ام روی میزتحریر دارم داد می زنم می گویم آقاجون نه. می گویم نه. آنتن نمی دهد. نه. نه ...

دانشگاهم. آقاجون زنگ می زند می گوید اگر زن پسرعمه شوی هر چه زمین بخواهی به نامتان می کنم. زمین های دهات. می گویم نه. می گوید زمین های آن ور شهر هم. می گویم نه.آقاجون نه. هنوز دانشگاهی؟ برگرد. اه...

گفتم که اگر دیدید نیستم بدانید پدربزرگ مرا در دخمه ای زندانی کرده. خودش روی صندلی چرخانی نشسته. سیگار برگی زیر لب گذاشته. دست های من را بسته و می گوید بهت می گم زن پسرعمه شو. من می گویم نه.

استخوان

نمایشگاه کتاب دیگر برایم ابهت گذشته را ندارد. حتی بستنی یخی هایش.

دستم رو بریدم. دیشب درمانگاه بودم. دکتر گفت باید عکس بگیرم. شکستگی نداشت. ولی استخون های باریک دستم رو دیدم. همون ها که یه روز قراره بپوسه.

تا وقتی جوونی ریسک پذیری یا تا وقتی ریسک می کنی جوونی؟

 

بچه که بودم بیشتر از همسن و سالهای خودم می فهمیدم که سخت گذشت. زودتر از بقیه به بلوغ رسیدم که غم انگیز بود. اینکه زودتر از بقیه هم جوونی رو پشت سر بذارم دور از ذهن نیست.

مامان

حدودا ۱۰ ساله که مامان هر ماه یه دفه با تعجب و نگرانی بهم نگاه می کنه می گه: "چته مادر؟ چرا بی حالی؟ چرا انقد رنگت پریده؟"

نگاش می کنم.

میکی موس

 

این دخترا که هستن رژ رو بالاتر و پایین تر از لباشون می کشن که لبشون کلفت تر بشه ... همین

ارادت

 

توی این آلبوم جدید قمیشی یه جا هست می گه:"من فقط عاشق اینم که من و تو با هم تنها باشیم من بشینم نگات کنم یا بشینم موهاتو ببافم" هر بار وقتی اینو می شنوم یه "آره جون خودت" هم به تهش می چسبونم.

زبون نفهمی

*دیروز یه خانومی داشت با تلفن حرف می زد. مثل اینکه طرف یه آقای محترمی بود که خانوم هم باهاش خیلی رودربایسی داشت. همینطور که داشت باهاش حرف می زد هی روسریش رو می کشید جلو و تعظیم می کرد.

آخرش آقای پشت خط گفت: :سلام برسونید"

خانوم گفت: "بزرگیتونو"

بزرگیتونو چی؟ بزرگیتونو بخورم؟ بزرگیتونو عشقه؟ بزرگیتون تو حلقم؟ بزرگیتون مستدام؟هان؟چی؟

 

* یه ساعت پیش تو خیابون اخم کرده بودم که کسی جرات نگاه هم نکنه و داشتم مثه چی گریه می کردم. از بس که این مامان هی منو به زور می بره دکتر پوست و من می گم نمیام. خوبه پوستم که و باز مامان می گه یه کم به دخترای مردم نیگا کن ببین چقد به خودشون می رسن و تو اینطور و با دکتره هم با لبخند گفتم نمی خورم این قرصا رو و ششصد تا دارو چرت واسم نوشت و داروخانه همشو نداشت و تو این گرما هی رفتم اینور اونور و کلا اه اه اه

(خودم می دونم لوسم حالا اگه شما هم خیلی دوست دارید می تونید گوشزد کنید.)

کولات

اگه یه وقت استاد راهنما شدید. بعد سر ظهر ۴ نفر گشنه و تشنه پاشدن اومدن اتاقتون و جلسه ۲ ساعت طول کشید. بعد اگه روی میزتون یه کاسه پر از شوکولات های کاکائویی خوشمزه بود. حتما یه تعارف بهشون بزنین.

امروز رفتم یه ارائه ای دادم در حد ... در حد ... همون شوکولاتای روی میز اون استاد راهنماهه!

مترو

در نگاه آدم های توی مترو بهت خاصی هست، که هر بار مرا تا پای خلسه پیش می برند ... تا افتادن به حالی که فقط وقتی نیمه شب کتابی را تمام می کنی دست می دهد.

پ.ن: این آهنگی که چند وقتی است در سالن مترو پخش می شود. صدای بلبل مخلوط با یک چیز دیگر ...

پ.ن: البته اگر خسته باشم و جا هم برای نشستن نباشد و جمعیت هم زیاد باشد. بیشتر به گریه می افتم تا خلسه.

اسپایس

باید این هفته یه تمرین تحویل بدیم. که با نرم افزار اسپایس نوشته میشه. کد که می نویسم بعد کامپایل هر بار یه چیزی بهم می گه:

مثه خر تو گل موندیا.

آدم عاقل وقتی ولتاژ سورس نداره شکل موج خروجی از کجاش در بیاره؟

اومدی ابروشو درست کنی زدی چشمشو کور کردی.

به زمین هم که وصلش نکردی که ... حالا این دفعه رو ما اتوماتیک واست وصل می کنیم ولی دفعه بعد حواستو جمع کن.

...

امروز رفتم بیرون. یه جفت گوشواره ی گل سفید بزرگ خریدم. اومدم از مغازه بیرون دلم خواست به یه غیر هم خون این رو بگم!

فیلم

 

دیروز یکی از این اس ام اس جوادا برام اومد. ولی به نظرم جالب بود. لطفا شما بهش جواب بدین.

اگه همه ی زندگیت یه فیلم بود. اسمشو چی می ذاشتی؟

مخ های لاعلاج

حالم از همه ی زنایی که زنگ می زنن خونمون و من خودم گوشی رو برمی دارم و می گن برای امر خیر مزاحم شدیم و هیچی از من نمی دونن و فقط به اعتبار خونوادم زنگ زدن و همون پشت تلفن می خوان ته توی قضیه رو در بیارن و سن و قدم رو می پرسن ... به هم می خوووورررررهههههههه. حالم ازشون به هم می خوره. ازشون بدم میاااادددد.

حماقت

دوستم از نبود مامانش اینا استفاده کرده. پاشده یه روزه رفته کرمان پیش دوست پسرش که مثلا بتونه دل بکنه. به مامانش اینا هم گفته پیش منه. صد دفه بهش گفتم نرو. گفتم با رفتنت خودتو کوچیک می کنی. باز امروز صبح پاشده رفته. صبح باهاش حرف زذم. کرمان بود. گفت واسه برگشت شب بلیط نیست گفت مامانش اینا هم هی دارن بهش زنگ می زنن می گن زود برگرد. گفتم هر جوری شده پیدا کن. دوست پسرت شب که ولت نمی کنه. دوباره روز از نو روزی از نو می شه. حالا ۲ ساعته هر چی بهش زنگ می زنم جواب نمی ده. یا در دسترس نیست. کلافه ام. تلفن خونه رو کشیدم. می ترسم مامانش اینا شماره ی خونمونو گیر بیارن زنگ بزنن اینجا. حماقت حماقت حماقت.

 

-----------------

سالمه!

دست

دلم دست های بزرگی می خواد

که به کوچیکی دست هام بخنده