اشتیاق ازدواج

یه هفت سالی می شه که همه جا و همیشه در جواب اینکه چرا به ازدواج اشتیاقی ندارم، می گم"آخه من تا حالا زوج خوشبخت ندیدم، هیچ زوجی دور و برم نیستن که به خودم بگم ایشالا من که ازدواج کردم مثه اینا بشم، به جز یه نفر، اونم خواهر دوستمه که می بینم هر لحظه از همه نظر در حال پیشرفته و شوهر خیلی خوبه داره"

اومدم بگم که خواهر دوستم دیروز طلاق گرفت.

اوبونتو رو روی وی ام ویر نصب کردم. ولی بالا نمیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد. خر

-------------------------------------------

آقا درست شد ولی سرعت پایین پایین پایین

-------------------------------------------

اوبونتو نصب کردم. سیستم سی هم روش بعد از ناکسیم اصن یه وعضییی

ال90

-دیشب با دوستم بیرون بودیم. دوستم پشت فرمون بود. یه سوناتا اومد کنارمون گفت "عزیز دلم، خانومیه خوشجل" خجالت نمی کشن با این هیکلشون. انتظار دارن یعنی طرف برگرده بگه " چیه موج موجی؟" چه فکری می کنن واقعا.

- دوستم داشت از دوست پسر پدرسوخته اش تعریف می کرد که توی دوره و خودش با چشم خودش دیده که داشته به یه 206 شماره می داده که یه بی ام وه ی خوشگل افتاد جلومون. خیلی خوشگل بود. دوستم گفت حالا که اینطوره منم می رم دنبال این بی ام وه. همینجور چسبونده بودیم بهش و دوستم داشت از پدرسوختگی های دوستش می گفت. که یه ال 90 اومد کنارمون گفت "آهن پرستا." یعنی یک تحول عمیقی توی دوستم ایجاد شد که بی ام وه رو ول کرد و گفت باید ال 90 رو پیدا کنم ازش تشکر کنم.

moneyball

دیروز فیلم Moneyball” رو دیدم. همذات پنداری شدیدی با "برد پیت" داشتم. مسئولیت یک انتخاب بزرگ در سنین نوجوانی که تا آخر عمر باعث آه و حسرت شود و هر از چند گاهی بیافتد به جانت و موجب شود موفقیت هایت، به چشمت بی ارزش جلوه کند.در آخر فیلم، دستیار مربی، تکه ای از بازی بیسبالی را به نمایش می گذارد، که امیدوارم هیچ گاه از یاد نبرمش، شما هم ببینید.

شنگول گفت راجع به پروژه هم می تونی پست بذاری

یه سوالی برام پیش اومده بود راجع به همون مقاله معتبره خارجی، به نویسنده اش ایمیل زدم. گفتم اینجاش چرا اینطوری شده؟

جوابمو داده که چه سوال خوبی پرسیدی و حرفت کاملا درسته و من اشتباه کرده ام و گفته خوشحال می شم اگه بازم سوالاتو ازم بپرسی.

خوشحال شدم که این اشتباه از نظر من فاحش رو نه آی تری پل ای فهمید، نه ای سی ام، نه اون ۵۵تا مقاله ای که بهش رفرنس دادن :)

من بین سیمولاتورهای نوکسیم و اتلس و بیرگام نمی دونم کدومو انتخاب کنم. کسی می دونه؟ بین زبان های سیستم سی و جاوا کدوم یکی رو انتخاب کنم که بعدا هم به درد کار پیدا کردن بخوره؟

مایک یو آر وری گود

ایده ای که برای پایان نامه ام دارم، بر اساس دو تا مقاله است. یکی از مقاله ها دانمارکیه. خیلی هم مقاله ی معتبریه. سیمپوزیوم و هم توی آی تری پل ای و هم توی ای سی ام. اونوقت ایمیل می زنم واسه نویسنده اش. مثل نقل و نبات جواب می ده و تازه می گه مرسی چه سوال خوبی و تازه می گه "بازم برام ایمیل بزن سوال بپرس" اونوقت این دختره یه دفاع خالی کرده و پایان نامه اش در حد ارزیابیه، واسه ما کلاس می ذاره

دکور

1-این دختره که استاد راهنمام منو دایورت کرده روش، جلوی خودم استاده بهش گفت که شما دفاعت رو کردی و دیگه دانشجوی اینجا نیستی و نمی تونی بیای از امکانات آزمایشگاه استفاده کنی. مگر اینکه کمک من کنی و این دو تا رو (من و یه پسره) ساپورت کنی. دختره هم گفت آره آره باشه باشه. حالا هیییییی واسه ما کلاس می ذاره. من مطالعه می کنم به ایده و جواب می رسم و خون تو رگهام میافته به جریان و ایمیل می زنم که خانم مهندس کی بیام پیشتون؟ جواب نمی ده. یا جواب می ده ولی جواب سوال منو نمی ده. یا می گه من این هفته که نیستم. این هفته که دانشگاه نمیام. این هفته که خیلی کار دارم. ما هم سرد می شیم میافتیم گوشه خونه، ایده و جواب و همه چی یا یادمون می ره یا به نظرمون حقیر و بدبخت میاد. تف تف تف. از اونا که بچه بودیم از بالای پله ها می نداختیم پایین.

2- یعنی شاید خیلی از چیزها رو ببخشم. خیلی از تبعیضات بین دختر و پسری رو، ولی اینکه تو گیم نت ها دختر راه نمی دادن رو هیچ وقت نمی بخشم. تب گیم نت مال کی بود؟ 60 سال پیش. اونوقت من 2 روزه تازه کانتر گروهی یاد گرفتم.

3- رفتیم خونه ی دوست مامانم. خودشون خونه رو ساخته بودن. خونه ساختن تو این سن و سال و این همه حماقت. اتاق نشیمن یا هال بزرگ بزرگ بزرگ. یه هال کوچیک هم اونور. یه راه روی طولانی طولانی طولانی. یه عامه فضای مرده واسه پله اضطراری و آسانسور. اونوق فقط 2 تا اتاق خواب درآورده بود. یکیش واسه دو تا پسرهای گنده و قدبلندش یکی هم واسه خودشون. اینا رو دیدم خونم به جوش اومد هیچی نگفتم. رفتیم تو، تو دکوراسیون قهوه ای. اونوقت دور تا دور سقف نوز نارنجی! دیگه دهنم باز شدا!

صبح جمعه ای صبونه پن کیک درست کردم، عین خارج

یه هزاری وسط خیابون پیدا کردم. هووورااا

مخابرات اس ام اس داده که بدو زود برو تو سایت واسه تکمیل مدارکت. هی ما به خودمون گفتیم وا! واسه چی؟ من که قبول بشو نبودم که. رفتم سر زدم. دیدم نوشته تصمیم گرفتیم به خانواده شهدا، جانبازان، اسیران، رزمندگان، هر کی رفته جبهه یه امتیازاتی بدیم.

من که تنها نسبتی که به جنگ دارم اینه که یه کمی بمب بارونو یادمه، اونم همه دور همی دهات بودیم.

راس، ریچل، مونیکا، چندلر، جویی، فیبی

اگر مایلید بدونید که چند روز گذشته رو چقدر گیج و منگ و احمق و افسرده و اینا بودم. یه نمونه براتون عرض می کنم

پریشب ها، چراغ ها رو خاموش کردم تا آخرین قسمت سریال فرندز رو با لپ تاپم ببینم. یهو به خودم اومدم دیدم نشسته ام پشت میزم و سریال رو اجرا کردم و دارم هندزفری رو به زور می کنم تو سوراخ دماغم.

یه زمانی زیاد می نوشتم. چون زیاد بیرون بودم، دانشگاه می رفتم، شرکت می رفتم یه عالمه آدم می دیدم، اتفاقاتی واسم میافتاد. الان ولی یه موجود بی مصرفم که نشسته تو خونه و هر گی ازش می پرسه چیکار می کنی؟ می گه دارم روی پایاین نامه ام کار می کنم.

رفتم خونه ی دوستم. با کسی که دوست داشت ازدواج کرده. فقط یک دست از مبل هاش ۶۰ میلیون تومان بود. امسال هم ارشدش را قبول شد. او یک آدم خوشبخت است؟

اخبار لحظه ای نرخ دلار

( ببینیم این آمار وبلاگ چه نوسانی می کنه)

کاش یه روز از خواب پاشیم

پروپزالم تصویب شد. خبر خوبیست. ولی کافی نیست. خبرهای بهتری باید باشد.

ناراحتی

خبرهای خوبی ندارم. آخرین نمره از دروس ارشدم بالاخره آمد و کم شدم.

چتد سال پیش یکی از همکلاسی هام شد داماد اقواممان. حالا که کارشان به طلاق کشیده. می گویند گفته که من او را دوست می داشته ام و او بوده که به من پا نداده! گفته من یک بار دوست پسرم را با خودم برده بودم سر کلاس.

ناراحتم و منتظر خبر خوبی که اینها را از دلم در بیاورد.