ناراحتی
خبرهای خوبی ندارم. آخرین نمره از دروس ارشدم بالاخره آمد و کم شدم.
چتد سال پیش یکی از همکلاسی هام شد داماد اقواممان. حالا که کارشان به طلاق کشیده. می گویند گفته که من او را دوست می داشته ام و او بوده که به من پا نداده! گفته من یک بار دوست پسرم را با خودم برده بودم سر کلاس.
ناراحتم و منتظر خبر خوبی که اینها را از دلم در بیاورد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 0:1 توسط منم من
|
دیشب به ذهنم رسید یه وبلاگ دیگه بزنم که هیچکی نشناستم...