بعد قرنی

بعد از هزار سال اومدم اینجا. باورم نمیشه. چقدر دیر گذشت. همینجا با دو تا از کامنت گذارا دوست شدم. همون هزار سال پیش. یکیشون خیلی کمکم کرد تو همه چی. الان ازدواج کرده و یه خانم خوشگل و مهربون و حسابی داره. با اون یکی دعوام شد. دوستیمونو به هم زدیم. ولی دست تقدیر ما رو الان همکار هم کرده. هم رو ندیدیم. اما اسم همدیگه رو تو لیست همکارا میبینیم. به خدا دنیا چقد کوچیییکههه

امروز پسره اومد. رفتیم تو اتاق حرف بزنیم. سوال می پرسه می گه شما اهل ورزشی؟ گفتم اگه منظورتون فوتباله خوشم نمیاد. گفت یعنی اهل تیم نیستید؟ گفتم نه. گفت من پرسپولیسیم

چی بگه آدم

خواستگار

امروز خواستگار دارم. هر بار برای آمدن خواستگار که موهایم را شانه می زنم. یاد فیلم "گربه های آوازه خوان" می افتم. توی فیلم هر بار که پدر و مادری می آمدند یتیم خانه تا از بین بچه ها کسی را برای فرزندی انتخاب کنند. دخترها موهای هم را شانه می زدند و می خواندند: "می زنم شونه به موهات/ برسی به آرزوهات/ برسی به آرزوهات ..."

تفاوت من با آن دخترهای یتیم این است که آن ها آرزو دارند که پدر و مادری برای خود جور کنند تا خوشبخت شوند ولی بنده هیچ تمایلی به رفتن زیر چتر مرد دیگری ندارم.

همه جا تو نشسته ای صندلی عقب و از توی آیینه بغل مرا نگاه می کنی. من می خندم، می چرخم، گریه می کنم، پسرها را دست می اندازم، نفر اول می شوم، زمین می خورم، دروغ می گویم و تو از صندلی عقب، توی آیینه بغل مرا نگاه می کنی

یکی از دوستانم ام اس گرفته. به همین راحتی.

دیگه تقریبا دارم مطمئن می شم واسه اینکه برم دنبال پذیرش گرفتن. البته خیلی مونده ها. من هنوز یه مقاله هم بیرون ندادم و پذیرش گرفتن منوط به دادن مقاله هست. همیشه تا قبل از اینکه دفاع کنم. هر کی ازم می پرسید می خوای بعدش چی کار کنی؟ می گفتم "نمی دونم، گذاشتم که بعد از دفاع بهش فکر کنم." واقعا هم همینطور بود، سعی می کردم خیلی کم بهش فکر کنم. البته این فقط یک سعی بود. گاهی یک روز کامل فکرم درگیرش بود و یهو به خودم می گفتم بسه، باشه واسه بعد ...

این چند وقت فکر کردم که من با این ارشد دانشگاه آزاد قبولیم واسه دکترای سراسری که بعیده، دکترای آزاد رو هم که نمی خوام. دو راه می مونه، یا برم دنبال کار و بعد شوهر و بچه. یا برم خارج .اسه دکترا. من خارج رفتن رو اینجوری دوست ندارم، فقط واسه مسافرت دوست دارم. ولی فکر می کنم شاید اگه برم دنبال کار و بعد شوهر و بچه، شاید روزی پشیمون بشم از تصمیم ام. اینه که داره ذهنم می ره سمت خارج. گرچه که بر عکس گذشته، دوری الان برام خیلی سخته. واسه همین تصمیم گرفتم وقت پذیرش گرفتن ها هم که شد، اصلا رو آمریکا و کانادا فکر نکنم. همین اروپا بزنم چون نزدیک تره!

یعضی وقتا می شینم فکر می کنم که با چی شاد می شم؟ چیزهایی در رده ی بستنی و لباس نو و یا لوازم آرایش زیاد هست. ولی چیزایی که تا حالا خیلی خوشحالم کرده. یکی گرفتن بالاترین نمره های کلاس بوده، یکی قبولی داداشم تو دانشگاه و دیگری موافقت با انتقالی خواهرم. خوشحالی مدام من توی شادیه مامانمه. من دلم می خواد مامانم خیلی خوشحال باشه. واسه خوشحالیش خیلی کارها حاضرم بکنم. بعضی وقتا هم یهو به سرم می زنه که کاش می مردم. چه پست مزخرفی شد

من دست بستنی میهن رو می بوسم به خاطر درست کردن بستنی یخی فروتاره

یک ماهی میشود که منتظرم تا از دانشگاه با من تماس بگیرند و تاریخ دفاعم را اعلام کنند، این میان استاد هم یاد نکته ها و معیارها و میزان های جدید می افتاد و من از ترس اینکه همین امروز و فرداست که گوشی زنگ بخورد و بگویند پاشو بیا دفاع، تند و تند پروژه انجام می دادم. تا دیروز که استادم ایمیلی زد و گفت که چند روز پیش برای شنبه با او هماهنگ کرده اند. قلبم ایستاد. هیچکس به من چیزی نگفته بود. صبر کردم تا امروز صبح. از خواب که بیدار شدم به دانشگاه زنگ زدم و گفتند به علت مشغول بودن استادت، دفاعت افتاد به شهریور. ایمیل زدم به استاد و گفت که وقتش برای شنبه خالی است. دیروز استرس نکندها و شاید و ای خدا داشتم و امروز استرس اینکه آیا باید دو ماه دیگر هم صبر کنم؟ قیافه ی دایی و دوست های مادر و خاله ها جلوی چششمم می آمد که کی دفاع می کنی؟ یاد کمر درد و گردن درد و ترس از اینکه تا شهریور همه چیز یادم برود و تعویق افتادن دو ماهه ی زندگیم. صبح اول کمی گریه زاری کردم و راهی دانشگاه شدم. استادم خوب است، بی اشکال که نمی شود. ولی مثل بقیه نیست که فکر کند از دماغ ماموت افتاده است. پا به پای من زنگ زد این ور و آن ور تا بالاخره این قضیه که از ساعت 8 صبح شروع شده بود در ساعت 14 فیصله یافت. خدا رو شکر.

دختری توی اتوبوس کنارم نشست و گفت که از آمدن روحانی خوشحال است، چون همیشه به میدان ولیعصر که میرسیده استرس وجودش را می گرفته، ولی دیگر گشت ارشادی آنجا نیست. طاقت نیاوردم و گفتم گشت ارشاد دست او نیست ها. گفت دست او نیست ولی تفکرش تاثیر گذار است. الله اعلم

# وقتی جلیلی برای نامزدی انتخابات تایید صلاحیت شد، من درگیر کارهایم بودم. شب وقتی سرم را روی بالشت گذاشتم، فکر کردم که آنطور که می گفتند جلیلی رئیس جمهور خواهد شد. یاد تمام بدبختی های سیاسی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی افتادم. بعد قطره اشکی از روی گونه هایم سر خورد روی بالشت.

# من تا دو روز آخر باقی مانده به انتخابات قصد رای دادن نداشتم. ولی با خودم فکر کردم و دیدم که اگر رای بدهم احتمال شمرده شدنش وجود دارد ولی اگر رای ندهم اصلا احتمالش وجود ندارد که کسی تعداد کسانی را که رای نداده اند بشمارد و بعد از آن به دنبال مطالباتشان باشد. حتی ذره ای. بعد دو راه پیش رویم ماند، یا اینکه به پیشنهاد دولت اصلاحات رای بدهم و امید ببندم به بهبود ذره ذره ی اوضاع و یا اینکه به جلیلی رای دهم تا زودتر مملکت از دست برود بلکه انقلابی چیزی رخ دهد. لحظات آخر راه اول را انتخاب کردم.

# روحانی برای من مثل گزینه ی "هیچکدام" در سوال های چهار گزینه ای کنکور بود. همیشه فکر می کردم که گزینه ی هیچکدام دیگر علامت گذاری ندارد. هیچ کدام یعنی هیچ. هیچ که علامت زدن ندارد. ولی همین هیچ تاثیر زیادی در نتیجه ی کنکور خواهد داشت.


# من از انتخاب شدن روحانی خوشحال شدم. از انتخاب گزینه ی هیچکدام خوشحال شدم. نه برای اینکه خودش را دوست داشته باشم. برای اینکه شب انتخابات همه در خیابان خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند و نیروی انتظامی فقط نگاه کرد. این خودش جهش بزرگیست. دوباره خون سبز توی رگ ها جاری شد.

# یکی به شوخی نوشته بود، آقای روحانی، گذشت زمانی که طرفدارت بودیم و به تو رای دادیم، حالا ما بزرگترین منتقدان تو هستیم. به حق زیبا بود.

# دیشب خبر خوبی به من رسید. خبر ترفیع گرفتن یکی از کسانی که آرزوی خوشبختی اش را دارم.

#امیدوارم فوتبال امروز هم برنده شود و خوشی هایم به 3 برسد.