یک ماهی میشود که منتظرم تا از دانشگاه با من تماس بگیرند و تاریخ دفاعم را اعلام کنند، این میان استاد هم یاد نکته ها و معیارها و میزان های جدید می افتاد و من از ترس اینکه همین امروز و فرداست که گوشی زنگ بخورد و بگویند پاشو بیا دفاع، تند و تند پروژه انجام می دادم. تا دیروز که استادم ایمیلی زد و گفت که چند روز پیش برای شنبه با او هماهنگ کرده اند. قلبم ایستاد. هیچکس به من چیزی نگفته بود. صبر کردم تا امروز صبح. از خواب که بیدار شدم به دانشگاه زنگ زدم و گفتند به علت مشغول بودن استادت، دفاعت افتاد به شهریور. ایمیل زدم به استاد و گفت که وقتش برای شنبه خالی است. دیروز استرس نکندها و شاید و ای خدا داشتم و امروز استرس اینکه آیا باید دو ماه دیگر هم صبر کنم؟ قیافه ی دایی و دوست های مادر و خاله ها جلوی چششمم می آمد که کی دفاع می کنی؟ یاد کمر درد و گردن درد و ترس از اینکه تا شهریور همه چیز یادم برود و تعویق افتادن دو ماهه ی زندگیم. صبح اول کمی گریه زاری کردم و راهی دانشگاه شدم. استادم خوب است، بی اشکال که نمی شود. ولی مثل بقیه نیست که فکر کند از دماغ ماموت افتاده است. پا به پای من زنگ زد این ور و آن ور تا بالاخره این قضیه که از ساعت 8 صبح شروع شده بود در ساعت 14 فیصله یافت. خدا رو شکر.

دختری توی اتوبوس کنارم نشست و گفت که از آمدن روحانی خوشحال است، چون همیشه به میدان ولیعصر که میرسیده استرس وجودش را می گرفته، ولی دیگر گشت ارشادی آنجا نیست. طاقت نیاوردم و گفتم گشت ارشاد دست او نیست ها. گفت دست او نیست ولی تفکرش تاثیر گذار است. الله اعلم