خواب کودکی ام را دیدم. خواب دیدم با موهای مشکی که دور و برم ریخته بود و شلوار صورتی مخملی و باسن برامده. با قیافه ای جدی می دویدم، از این سو به آن سو و بازی می کردم. گاهی از دری آویزان می شدم. دنبال برادرم می کردم. کودکی ام را در خواب صدا می کردم. برمی گشت با ابروهای کم پشت و به هم ریخته اش مرا نگاه می کرد و انگار که غریبه دیده باشد، باز رو برمی گرداند و می دوید. چند بار صدایش کردم. دیگر مطمئن بود که غریبه ام و نگاه هم نمی کرد. بعد دست هام را زدم به زانو و خم شدم و گفتم می شناسیم؟ منو می شناسی؟ گفتم من بزرگی تو ام. باز ایستاد و خیره شد. صورت جدی اش رفت توی فکر. دستش را گرفتم و نشاندمش روی پام. از بغلم فرار کرد و رفت. همان کاری که در بچگی می کردم.