دیشب یه وری خوابیده بودم روی تختم. دستم رو گذاشته بودم زیر سرم و داشتم شعله های بخاری اتاقم رو نگاه می کردم که تک و توک نارنجی می شد و باز آبی. مدت ها همینطور نگاه می کردم و توی سرم یک چیزهایی می گذشت. یه عالمه تصویر رد می شد از روی شعله ها. چشم هام دیگر گرم شده بود و داشت خوابم می برد که بخاری گفت "پت" و خاموش شد. صدای "فس" پخش شدن گاز می آمد. فکر کردم می شود الان بخوابم. فردا یا بیدار می شوم یا نه. چشم هام را بستم. یک لحظه خوابمم برد. ولی باز بیدار شدم صدای "فس" ادامه داشت. بلند شدم و بخاری را روشن کردم. آدم جون دوسته؟ زندگی خوبه؟ امید به آینده ی بهتر داره؟ یا از مرگ می ترسه؟ یا همش؟